تبليغاتX
عرفان در عشق و عاشقی
الهي! جمال تو راست،باقي همه زشتند، و زاهدان همه مزدوران بهشتند!

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم، نهراسم

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقه ی انگور بکا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط سعید قربانی  | 

من از چشمان تو ترسی به دل دارم

مبادا بی جهت دیدت به سویی ره بگرداند

وجودم را بلرزاند

ببین آن سوی را آنجا رقیب آنجاست

به پشت آن همه حیله

کمین کرده چه بد پیله

مبادا ره به سویش

پا به پا

آرام ٬ آرام

رو بگردانی

وجودم را بلرزانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط سعید قربانی  | 

فصل باروني بيشه رنگ چشمات هميشه
حس تازه بودن تو بي نگاه تو نمي شه
اگه ديروز اگه فردا اگه با هم اگه تنها
با توام با خود خود تو اگه حتي توي رويا
نه مي افتم به پاي تو نه مي ميري براي من
هميشه رد پات پيداست كنار رد پاي من
كاش دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه
كه در بسته قلبم باز با دستاي تو وا شه
باز با دستاي تو وا شه
تو مثل شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي دلگيرم و مي دوني
حرفاي دلم رو با اشك تو مي گفتم
بارون كه مي باره باز ياد تو مي افتم
از غم منو غم تو تب منو تب تو همه بي خبرن
از دل منو دل تو از شب منو شب تو همه بي خبرن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:45  توسط سعید قربانی  | 

بزار خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي
بزار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم
اگه تموم قصمو و هنوز ترانه سازتم
بزار خيال كنم هنوز پر از تب و تاب مني
روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني
بزار خيال كنم تو دل تنگي هات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
تويي كه قصه طلوع عشقو
گفتي و دوستت دارمو نگفتي
بزار خيال كنم منم اون كه دلت تنگه براش
اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش
اون كه هنوز دوستش داري
اون كه هنوز هم نفسه
بزار خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه
دوباره فال حافظو دوباره توي فالمي
بزار خيال كنم بزار اگر چه بي خيالمي
بزار خيال كنم تو دل تنگي هات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
تويي كه قصه طلوع عشقو
گفتي و دوستت دارمو نگفتي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:57  توسط سعید قربانی  | 

روزت مبارک در حسرت اینم که امروز نمی تونم برات کادو بخرم زیرا نیستی تا تمام اون فرصت های را که از دست دادم جبران کنم ولی بازم از اون موقع می ترسم که بودی جبران نمی کردم ...

امسال اولین سالی که پدر را از خود دور می بینم نمی دانم شاید کسی این مطالب را نخواند ولی دلم خیلی گرفته و می خوام هر چی به ذهنم می رسه تایپ کنم که شاید یه روز اون تو دنیای جدیدش اینها رو بخونه و برام گریه کنه و کمی هم به فکر منی باشه که کسی تو فکرش نیست دیگه ......... 

سال‌ها بر تو بگذرد كه گذار / نكني سوي تربت پدرت
تو به جاي پدر چه كردي خير/ كه همان چشم داري از پسرت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:23  توسط سعید قربانی  | 

ای کاش دستانم قادر به لمس کردن وجودت و زبانم قادر به بیان آتش درونم را داشت چه کنم که همه عمر به ای کاش ها گذشت و آتش درون وجودم را به آتش کشید دوست دارم عزیزم ای همه زندگی ام و ای روزگار که برای رسیدن به ای کاش باید از روزگار گذشت آخر تا کی باید نفس را در سینه حبس و عشق را در دل کور کرد چرا باید تو را به فراموشی بسپارم مگر عاشقی معشوق خود را براحتی بدست آورده که از دست دهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:21  توسط سعید قربانی  | 

الهی!
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت
دل من افزونی است.
گواهی تو ترجمانی من بکردند ندای من افزونی است.
قرب تو چـــراغ وجد بیفروخت
همت من افزونی است.
بود تو کار من راست کـــرد بود من افزونی است.
الهی!
از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟واز بود تــــو همـــه عطاست و وفا!
به بر پیدا!و بکرم هویدا.
نا کرده گیر کرد رهی.
و آن کـــن که از تو سزا.

 الهی!
نـــام تو مــا را جواز!
و مهــــــر تو ما را جهــاز!

الهی!
شنــاخت تو ما را امان!
و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی!
فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !

الهی!
ضیعفان را پناهی
قاصدان را بـــر سراهی
مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟

الهــــی!
چه عزیز است او که تو او را خواهی!
ور بگریزد او را در راه آریی.
طوبی آنکس را کـــه تو او رایی!
آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟

تو را که داند؟که:تو را((تو))دانی
تو را نداند کس.
تو را تو دانی بس!ای سزاوار ثنای خویش!
و ای شکرکننده عطای خویش!
رهی به ذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز
و به کل خود از شادی به تو عاجز
و به توان خود از سزای عقل تو عاجز

کریما!
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی بنده آن ثنایم که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟
تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم!آنی.

لهی!
نمی توانیم که این کار بی تو به سر بریم.
نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم
هر گه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

خـــــداوندا!
کجا باز یابیم آن روزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم
تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم
اگـــر بدو گیتی آن روز یابیم بر سودیم
ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خش

الهی!
از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آن را که نخواندی کی آیــد؟
تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟
تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟
و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط سعید قربانی  | 

دیروز در روز سوم در گذشت پدرم

 آنچنان در حسرت از دست دادن  پدر گریستم و غم این را خوردم که چرا راه درست زندگی کردن را از پدرم نه آموختم زیرا  این قدر دوست دار داشت که مجلسی برگزار شد که بالای ۳ هزار نفر در آن حضور داشتن در صورتی که نه مال و نه سواد درست حسابی داشت آنچنان شیفته او بودن که بزرگی او را دیدم .

 تشکر خود را از خدا برای داشتن این پدر که افتخار اینکه نام پدر را در اعلام هویت خود به لب می آورم

به نقل از یه دوست غریب

(هميشه آن صورت نوراني و زيبا و پر از مهراش جلوي چشمانم است آري نه او از ما جدا نشده هميشه كنار ماست من فكر نمي كنم كه چنين شخصي از دنيا برود او هميشه زنده و جاويدان است تسليت مرا بپذير من را در غم خود شريك بدان )

شادی روحش صلوات

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط سعید قربانی  | 

بدون تو سنگم كنار تو ابرم
بيا تا گريه كنم سر اومده صبرم
نه گريه مونده برام نه خنده مونده برام
فقط يه كابوس كشنده مونده برام
كسي كه هستي شو به وعده هات داده
يه بار بپرس كه چرا به اين روز افتاده
همش تو اين فكرم الان تو فكر چيه
كجاست چي كار مي كنه
الان كنار كيه
بدون تو سنگم كنار تو ابرم
بيا تا گريه كنم سر اومده صبرم
اگه يه روز مٌردم بيا و گريه كنان
يه شاخه نيلوفر بزار روي قبرم
بدون تو سنگم كنار تو ابرم
بيا تا گريه كنم سر اومده صبرم
نه گريه مونده برام نه خنده مونده برام
فقط يه كابوس كشنده مونده برام
يه حس گيج و سمج هميشه همدممه
ميگن شكنجه بسه مي گم بازم كممه
نگات چرا چشمي به من نمي ندازه
واي چرا براي دلم دلت نمي سوزه
تو فكر و ذكر مني ولي ازم دوري
دلت نخواسته منو نگو كه مجبوري
نه گريه مونده برام نه خنده مونده برام
فقط يه كابوس كشنده مونده برام
اگه يه روز مٌردم بيا و گريه كنان
يه شاخه نيلوفر بزار روي قبرم
نه گريه مونده برام نه خنده مونده برام
فقط يه كابوس كشنده مونده برام
اگه يه روز مٌردم بيا و گريه كنان
يه شاخه نيلوفر بزار روي قبرم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:38  توسط سعید قربانی  | 

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني.

وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

 وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......

فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:40  توسط سعید قربانی  |