تبليغاتX
عرفان در عشق و عاشقی
الهي! جمال تو راست،باقي همه زشتند، و زاهدان همه مزدوران بهشتند!

  سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد
.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم
...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه
...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌ شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا بود.

مي‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوي‌ خدا دارد. چاي، طعم‌ خدا دارد.
مي‌گفتيم: نگو، اينها كه‌ مي‌گويي، يك‌ سرش‌ كفر است‌ و يك‌ سرش‌ ديوانگي
.
اما او مي‌گفت‌ و بين‌ كفر و ديوانگي‌ مي‌رقصيد
.
ما به‌ ايمانش‌ غبطه‌ مي‌خورديم، اما مي‌گفتيم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكيه‌ زند، خداي‌ ملكوت‌ را اين‌ همه‌ پايين‌ نياور و به‌ زمين‌ آلوده‌ نكن. مگر نمي‌داني‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبيه‌ و هر تمثيلي
.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش
.
او را ترسانديم، واژه‌هايش‌ را شستيم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشيديم. ديوانگي‌اش‌ را گرفتيم‌ و خدايش‌ را؛ همان‌ خدايي‌ را كه‌ برايش‌ گُل‌ مي‌فرستاد و با او قدم‌ مي‌زد
.
و بالاخره‌ نامي‌ بر او گذاشتيم‌ و شناسنامه‌اي‌ برايش‌ گرفتيم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كرديم‌ و شغلي‌ به‌ او داديم
.
و او كسي‌ شد همچون‌ ما
...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ايم‌ كه‌ اشتباه‌ كرديم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزي‌ باز مؤ‌من‌ ديوانه‌اي‌ ديديد، ديوانگي‌اش‌ را از او نگيريد، زيرا جهان‌ سخت‌ به‌ ديوانگي‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است
!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:17  توسط سعید قربانی  | 

بر گرفته از  وب سایت

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود
معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:43  توسط سعید قربانی  | 

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم، نهراسم

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقه ی انگور بکا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط سعید قربانی  | 

من از چشمان تو ترسی به دل دارم

مبادا بی جهت دیدت به سویی ره بگرداند

وجودم را بلرزاند

ببین آن سوی را آنجا رقیب آنجاست

به پشت آن همه حیله

کمین کرده چه بد پیله

مبادا ره به سویش

پا به پا

آرام ٬ آرام

رو بگردانی

وجودم را بلرزانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط سعید قربانی  | 

فصل باروني بيشه رنگ چشمات هميشه
حس تازه بودن تو بي نگاه تو نمي شه
اگه ديروز اگه فردا اگه با هم اگه تنها
با توام با خود خود تو اگه حتي توي رويا
نه مي افتم به پاي تو نه مي ميري براي من
هميشه رد پات پيداست كنار رد پاي من
كاش دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه
كه در بسته قلبم باز با دستاي تو وا شه
باز با دستاي تو وا شه
تو مثل شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي دلگيرم و مي دوني
حرفاي دلم رو با اشك تو مي گفتم
بارون كه مي باره باز ياد تو مي افتم
از غم منو غم تو تب منو تب تو همه بي خبرن
از دل منو دل تو از شب منو شب تو همه بي خبرن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:45  توسط سعید قربانی  | 

بزار خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي
بزار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم
اگه تموم قصمو و هنوز ترانه سازتم
بزار خيال كنم هنوز پر از تب و تاب مني
روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني
بزار خيال كنم تو دل تنگي هات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
تويي كه قصه طلوع عشقو
گفتي و دوستت دارمو نگفتي
بزار خيال كنم منم اون كه دلت تنگه براش
اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش
اون كه هنوز دوستش داري
اون كه هنوز هم نفسه
بزار خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه
دوباره فال حافظو دوباره توي فالمي
بزار خيال كنم بزار اگر چه بي خيالمي
بزار خيال كنم تو دل تنگي هات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
تويي كه قصه طلوع عشقو
گفتي و دوستت دارمو نگفتي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:57  توسط سعید قربانی  | 

روزت مبارک در حسرت اینم که امروز نمی تونم برات کادو بخرم زیرا نیستی تا تمام اون فرصت های را که از دست دادم جبران کنم ولی بازم از اون موقع می ترسم که بودی جبران نمی کردم ...

امسال اولین سالی که پدر را از خود دور می بینم نمی دانم شاید کسی این مطالب را نخواند ولی دلم خیلی گرفته و می خوام هر چی به ذهنم می رسه تایپ کنم که شاید یه روز اون تو دنیای جدیدش اینها رو بخونه و برام گریه کنه و کمی هم به فکر منی باشه که کسی تو فکرش نیست دیگه ......... 

سال‌ها بر تو بگذرد كه گذار / نكني سوي تربت پدرت
تو به جاي پدر چه كردي خير/ كه همان چشم داري از پسرت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:23  توسط سعید قربانی  | 

ای کاش دستانم قادر به لمس کردن وجودت و زبانم قادر به بیان آتش درونم را داشت چه کنم که همه عمر به ای کاش ها گذشت و آتش درون وجودم را به آتش کشید دوست دارم عزیزم ای همه زندگی ام و ای روزگار که برای رسیدن به ای کاش باید از روزگار گذشت آخر تا کی باید نفس را در سینه حبس و عشق را در دل کور کرد چرا باید تو را به فراموشی بسپارم مگر عاشقی معشوق خود را براحتی بدست آورده که از دست دهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:21  توسط سعید قربانی  | 

الهی!
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت
دل من افزونی است.
گواهی تو ترجمانی من بکردند ندای من افزونی است.
قرب تو چـــراغ وجد بیفروخت
همت من افزونی است.
بود تو کار من راست کـــرد بود من افزونی است.
الهی!
از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟واز بود تــــو همـــه عطاست و وفا!
به بر پیدا!و بکرم هویدا.
نا کرده گیر کرد رهی.
و آن کـــن که از تو سزا.

 الهی!
نـــام تو مــا را جواز!
و مهــــــر تو ما را جهــاز!

الهی!
شنــاخت تو ما را امان!
و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی!
فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !

الهی!
ضیعفان را پناهی
قاصدان را بـــر سراهی
مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟

الهــــی!
چه عزیز است او که تو او را خواهی!
ور بگریزد او را در راه آریی.
طوبی آنکس را کـــه تو او رایی!
آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟

تو را که داند؟که:تو را((تو))دانی
تو را نداند کس.
تو را تو دانی بس!ای سزاوار ثنای خویش!
و ای شکرکننده عطای خویش!
رهی به ذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز
و به کل خود از شادی به تو عاجز
و به توان خود از سزای عقل تو عاجز

کریما!
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی بنده آن ثنایم که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟
تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم!آنی.

لهی!
نمی توانیم که این کار بی تو به سر بریم.
نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم
هر گه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

خـــــداوندا!
کجا باز یابیم آن روزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم
تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم
اگـــر بدو گیتی آن روز یابیم بر سودیم
ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خش

الهی!
از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آن را که نخواندی کی آیــد؟
تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟
تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟
و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط سعید قربانی  | 

دیروز در روز سوم در گذشت پدرم

 آنچنان در حسرت از دست دادن  پدر گریستم و غم این را خوردم که چرا راه درست زندگی کردن را از پدرم نه آموختم زیرا  این قدر دوست دار داشت که مجلسی برگزار شد که بالای ۳ هزار نفر در آن حضور داشتن در صورتی که نه مال و نه سواد درست حسابی داشت آنچنان شیفته او بودن که بزرگی او را دیدم .

 تشکر خود را از خدا برای داشتن این پدر که افتخار اینکه نام پدر را در اعلام هویت خود به لب می آورم

به نقل از یه دوست غریب

(هميشه آن صورت نوراني و زيبا و پر از مهراش جلوي چشمانم است آري نه او از ما جدا نشده هميشه كنار ماست من فكر نمي كنم كه چنين شخصي از دنيا برود او هميشه زنده و جاويدان است تسليت مرا بپذير من را در غم خود شريك بدان )

شادی روحش صلوات

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط سعید قربانی  |